تبليغاتX
شب ها و روزها




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


شب ها و روزها

با چشمهایت ببین زیبایی ها را پیش از آنکه برای همیشه بسته شوند،

با دستهایت برگ درختان را لمس کن... پیش از آن که آن ها را از تو بگیرند،

با قلبت دوست بدار... بی حد و مرز... پیش از آن که از تپش باز ایستد،

بشنو هر انچه از موسیقی اینجاست،

با پاهایت برقص و برقص... پیش از آنکه در بند شوند،

زندگی کن... پیش از آن که خیلی دیر شود...

آره... به من بگو سطحی نگر... به من بگو نا متعالی.. به من هرچه می خواهی بگو...

من هم می گویم...

برای زیبایی... برای موسیقی... برای لذت... برای دوست داشتن... برای رقصیدن... برای زندگی کردن... زندگیمان بس نیست...

نه بس نیست....

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 21:36 توسط شهرزاد | |

می دونی چرا حق دارم غر بزنم؟

به خاطر این که یه عمر تلاش می کنی برای جمع کردن دوستات دور هم و این که بهشون خوش بگذره و الا ماشالله... بعد که یه دورانی پیش میاد برات که تنهایی و توخونه نشستی و هیچ تفریحی نداری به جز پشت هم سریال و فیلم دیدن... یکیشون حتی بهت زنگ نمی زنه که حالتو بپرسه... یا وقتی که تو بهشون زنگ می زنی... یه حرفی می زنن یا یه چیزی می گن که بد بهت بر می خوره و می فهمی توی زندگی همه این آدم ها... زندگی ای که بخش بزرگی از "زندگی کردن" شو مدیون تو هستن... تو حتی موجود مهم دوم و سوم هم نیستی... یعنی مثلا از مشروب و سیگار هم کمتری... یا حتی از دو ساعت کافه نشستن...یا از دو ساعت دیدن یک پسر که همش می خوان بهت ثابت کنن هیچ خبری بینشون نیست و اینا..... یا خیلی چیزای دیگه.....

به خاطر این که این آدم ها مجبورت می کنن یه دقیقه با خودت خلوت که می کنی... به این فکر کنی که انگار مقصر خودتی.... مقصر تویی که انقدر بهشون توجه کردی... و باز رفتی توی همون دیواری که بار ها رفتی... که این آدما ارزش دوستی با تو رو ندارن.. که اگه  یه وقت اتفاقی مشابه همینی که برات افتاد براشون بیفته تو گه می خوری براشون مایه بذاری... آره.... تو همیشه بدهکاری...

و البته در کنار همه اینا... اگه این اتفاق براشون بیفته .... انقدر احمق هستی که براشون مایه می ذاری... حتی از کار و زندگیت می گذری براشون....و اونا هم می دونن که تو انقدر احمقی...

خوشحال می شم کلا بخونن این موجودات وبلاگمو(که می خونن حتما و به همین خاطره که می نویسم) و کلا یه سلام درست حسابی به خودشون و خونواده محترم(مخصوصا بانوان عزیز) می رسونم از همین جا....

خیلی عوضی این همتون!!!! خیلی!!!! خیلی!!! و می خوام که اینو حتما بدونین!!!!

------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن: اول فکر کردم بعد از صحبت های امشب و گریه هام و اینا بیام پاک کنم مطالب اینجا و مخصوصا این پستمو... اما بعد به این نتیجه رسیدم که بهتره باشه و ببینم و بفهمم عصبانیتم و زجرم از کجا شروع شده و به چی انجامیده و فراموش نکنم حرف هامو و حس هامو که بعدا نتونم ازشون فرار کنم یا انکارشون کنم....

عذر خواهی به کسی بدهکار نیستم... همینی بودم که بودم... نه نقشی برای کسی بازی کردم... نه دروغی گفتم و نه روراست نبودم که بخوام به خاطرش شرمزده باشم....

اما امروز و امشب یه شروع دوباره است.... یه شروع برای این که با این پای در یندم بتونم با حداکثر سرعت از خشمم فرار کنم... که بتونم به آرامش برسم... که بتونم اون آرامشو به بقیه هم بدم...

آره!!! من اینجور آدمیم!!!!

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 17:39 توسط شهرزاد | |

این جمله از زبان مریدیث توی سریال grey's anatomy گفته شد! منم کلی حال کردم:

do not wonder when people go crazy

wonder when they don't!!!!!

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 23:17 توسط شهرزاد | |

متنفرم از این که به خاطر یه پای توی گچ نشستم توی خونه... جمعه ظهره... و مامان و بابا منو با این وضعیت تنها گذاشتند... و به هرکی می گم که بیاد پیشم ناز می کنه...

اون یکی هم که اومد یادش رفت سیگار بخره... و من الان نه تنها تنهام... بلکه سیگار هم ندارم و کلی خاطراتم دوباره توی مغزم دنگ دنگ می کنن و من فقط دلم می خواد زانوهامو بغل کنم و بزنم زیر گریه...

ولی باز خوبه همون یکی اومد... نیومده بود که الان به جای ۳ ساعت ۱۰ ساعت بود که تنها بودم

اونم جمعه

اونم با پای چلاق

اونم بی سیگار

لعنت به این زندگی!!!! لعنت!!!!

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 18:28 توسط شهرزاد | |

تو که آنجا نشسته ای... با من و بی من... زیر نگاه هایم می گیرمت مگر اینکه خردت کنند... خرد نمی شوی انگار... از پس همه شان دوباره می رویی انگار...

تو که آنجا می خندی بی من... چشمانت چه سردند... خواب می آورند به چشمانم... زیر دلم می زنند...

تو که بلند می شوی... دنیا دور سرم می چرخد... نه اشتباه نکن... نه از قامت نا سروت خواهم گفت و نه از آغوش نا گرمت خواهم سرود.... اما هستی آنجا... نا قوی و شکننده... اما این منم که عاقبت می شکنم...

به سویم نمی آیی.. مطمئن شده ام... و نخواهی آمد... بشین همانجا... بگذار تماشایت کنم... بگذار ببینم بانی مرگم چه بوده... بگذار بفهمم آیا به حق مرده ام یا نه...

اما قول بده... یک چیز را قول بده... که بی من از با من خوشحال تر خواهی بود....

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 10:50 توسط شهرزاد | |

می گویی فکر کن...

می گویم به چی؟

می گویی تو می توانی فکر کنی

می گویم...نه نمی گویم...من هیچ نمی گویم... من درد هایم را میریزم توی معده ام... که وقتی تو را می بینم....

که وقتی تو را نا تنها و نا خوشحال می بینم....

معده ام درد هایم را استفراغ کند...

من هیچ نمی گویم...

حتی اشک هم نمیریزم....

حتی با تو خدا حافظی نمی کنم...چون نمی توانم

چون اشک هایم را به خونم قرض داده ام... که دست هایم را مثل یک جسد سرد کند.... که وقتی می گیریشان.... تو را حس نکنم...

من هیچ نمی گویم...

اما باید گریه کنم

باید گریه کنم....

می دانی؟؟؟

باید گریه کنم.....

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 1:12 توسط شهرزاد | |

برنامه هفتگیمو گذاشتم جلوم و سر تا سرشو با کارای جورواجور پر کردم... کلاس و سریال و فیلم و باشگاه... و وقتی همه اش پر شد و مطمئن شدم  که هیچ وقتی برای فکر کردن به تو و مزه ها و بوها و رنگ هایی ندارم که اشک نوستالژیک میارن تو چشمام... بال هاتو باز کردی و روی همه خواب ها و رویاهام پهنشون کردی....

متشکرم!!!

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 23:23 توسط شهرزاد | |

تو این خونه ما کلا همه چیز به آدم تحمیل میشه... یعنی مثلا اگه واقعا سیر سیر باشی و معده ات برای یک دونه برنج جا نداشته باشه دهنتو با دست می گیرن و تو حلقت غذا فرو می کنن

یا مثلا وقتی که اعصاب نداری حتما باید به درد و دل های اینا گوش بدی

یا وقتی از نور سفید مهتابی حالت به هم می خوره باید خوشحال بشی که مهتابی اتاقت سوخته و حالا می تونی از نور زرد کم سویی که از چراغ مطالعه ات در میاد لذت ببری

حالا بماند که رنگ نارنجی و زرد خوشگل در و دیوارمو من تحمیل کردم و کلی هم راضیم!!!

می خوام بگم پدر و مادر عزیزم...

من واقعا محبت نمی خوام از شما دو تا دیگه... چون محبتتون از نظر من بیشتر شبیه تو دهنیه... احتمالا به زودی یک سری استیک نوت می بینین روی در و دیوار خونه با این نوشته که "من ۲۳ سالمه و فهم و شعور دارم!!!" مگر اینکه این جوری  حالیتون بشه....

پی اس: اعصاب ندارما!!!! 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 0:57 توسط شهرزاد | |

عزیزم... تو بهم ثابت کردی که هیچ چیزی به اسم دوست وجود نداره... واقعا متشکرم... سپاس گزارم از اثبات بچگی * ام به من....

سعي نكن با حرفهاي قشنگي كه خوب هم بلدي باج بدي... نمي دونم چرا... ولي 3 4 ماهه كه هركاري مي كنم همچنان ازت متنفرم... حتي از صورتت... از طرز حرف زدنت... و اين كه نزديكم باشي....

همين! گفتم بدوني...

* همون gouche یا childish يا هرچيزي كه بوي حمافت مي دهد...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 20:56 توسط شهرزاد | |

dear daddy

I'm abnormal,

that's all I need you to understand

yours sincerely

your dougther

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 17:49 توسط شهرزاد | |

این یه سپاس کوچولو اِ تقدیم به یک آدم بزرگی که خودش می دونه کیه و مدتیه نه چندان بلند که وارد زندگیم شده و دوست دارم همین جا...همین جایی که هم خودش می خوندش هم دوستای من... ازش تشکر کنم که خیلی زود شد مونس شب های بدون خواب و یا خواب آلود من... و خیلی زود فهمیدم که بی هیچ قضاوتی پای حرف های نا مربوط و بلند بالای من می شینه و در حالی که خواب خوابه پی ام های بلند بالای منو از بد بختی ها و خوش بختی ها و رنج هام می خونه....

آقای عزیز! می دونم که خودت می دونستی اینا رو...اما خواستم بلند بگم اینجا که چقدر کاری که صمیمی ترین دوستام نتونستن برام بکنن... تو به نحو احسن انجام دادی!!!

پنجره گپ های شبانه ات مستدام!!!!

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 11:29 توسط شهرزاد | |

حس جالبی بود انگار... هم کنار هم بودیم و هم نبودیم...نمی دونم چرا توی این مسافرت کوتاه این سوال همیشگی "من " م بالا زده بود و دمی دست از سرم بر نمی داشت...

"من" توی کوپه بود... بین یک عالمه ادم دیگه که مطمئن نبود چقدر به "من"شون و خود"من" فکر می کنند... من های توی کوپه کلی می خندیدند... نگاه هایی رد و بدل می شد گاهی... اذیتم می کرد...عین همون حس جدید و عجیبم ... عدم تعلقم به هیچ جا و تعلقم به همه جا... گاهی هم به من نگاهی می انداختند... گاه از سر شرم... گاه از سر وظیفه... هرچی بود... "من" نیشش تا بنا گوش باز بود! کلا به روی خودش نیاورد...

بعد اون ایستگاه قطار... وای که چه حسی داره... ساعت ۴.۵ صبح، بارونی توی یه ایستگاه قطار که هیچ کس نیست توش و توی ذهنت تصویر همه اون کارتون های بچگیت رد و بدل می شه با حافظه ات!!!

و بعد پشت وانت !!!! آقا این آدمهایی که همه اش با ماشین خودشون این ور اون ور میرن خیلی چیزا رو از دست میدن ها!!! مثلا منظره جاده از پشت یه وانت در حالی که هوا داره یواش یواش روشن میشه و نور چراغای وانت انگار که جاده رو می شکافه و یه بارون ملایمی هم میاد...و اون چمدون کوفتی مانا رو هم باید اضافه کنم که تمام استخوان ساق پامو کبود کرد انقد می افتاد روش!!!! 

پی اس: دوست دارم یه کم مث ریخت و قیافم از درون هم خوشحالتر باشم... ولی کلا حس بدیه این که دوستات به خاطر خودشون می خوان باهات باشن

پی اس ۲: خیلی هم خوش گذشت... مزه اش هم تا مدت ها زیر زبونم می مونه... فقط احتمالا من دوباره از حافظه دوستان پاک می شم تا ۳ ۴ ماه دیگه بلکه هم بیشتر..!!! خبرتون!!!!

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 0:24 توسط شهرزاد | |

دلم می خواد بنویسم از کلی چیزا و این سفرنامه شیرگاهمونو وارد این ناحیه از دنیا هم بکنم...به شرط این که این کرخی خواب آلوده عصبی گند و فجاعت بار از بدنم بره بیرون و من ۲۴ ساعت وقت گیر بیارم کامل بخوابم!!! البته مرگم فقط خواب نیست.. سلسله عواملی هستند که محسنی و علیزاد و کلیه آموزش های دانشکده ها و مسئولین دانشگاه هم بخش مهمیشو تشکیل می دن... حالا این کوفتی هروقت تموم شه منم می نویسم آنچه نوشتنی است!

فقط اینو بگم که آی جماعت نه چندان کوچولوی ۱۳ نفره...دلم براتون تنگ شده... مخصوصا برای چیز خل شدن های دور همی مون!!!!

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 1:32 توسط شهرزاد | |

فک می کردم داری عوض میشی

نمی دونستم داری عوضی میشی

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 14:22 توسط شهرزاد | |

نوار مغزی...قلبی...کبدی..دستی...چیزی ِ من!!!!

۱. آهای تو! آره با خودتم! آقای محترم...درسته که ما یه زمانی خیلی شما رو دوست داشتیم و حتی هنوز هم داریم و متنفر نیستیم از کسی...ولی می شه لطف کنی همون طور که از زندگیم رفتی بیرون از ضمیر نا خود آگاهم هم بری بیرون که من هفته ای ۲ بار تو خواب نبینمت؟؟

۲.وقتی من انقدر فرهنگ خرجت می کنم و ۳۰۰ متر تا خط کشی عابر پیاده می رم که بعدش از خیابون رد شم...تو هم یه خورده شعور داشته باش با دنده ۵ از روم رد نشو!

۳. یه سری آدما نباید پاشون زیادی تو زندگی من باز بشه! یک سری البته! پس اگه احساس کردین شامل اصل پیچ شدین حتما اون آدما شمایید! بله!

۴. آقای فرانسه مث که میره فرانسه): خب البته از من کاری بر نمی یاد! به صرف تیک خشکه( بر وزن لاس خشکه) هم که نمی شه طرف و وادار به تعهد به خود کرد! ولی خب آقا داری می ری لا اقل با قلب دختر مردم بازی نکن هی!!!!

۵.(من از آموزشگاه سرور متنفرم) به توان ۱۰۰

۶. نزدیک به ۸۳ درصد از انسان هایی که می شناسم، ۹۲ درصد اوقات از نظر سیگار بر من هوارند! قصد دارم به علت فشار مالی ای این افراد بر من وارد می کنن یواش یواش یا خودشونو بپیچونم یا به راه راست هدایتشون کنم....

۷. من هیچ وقت دلم نمی خواد پسر باشم! هیییییییچ وقت!!!! داشتن این حس ها و کلا دنیا رو از دید یک دختر دیدن خیلی خوبه اما یه سری دخترا یه سری کارا می کنن که من وادار می شم به جنس دختر توهین کنم( رانندگی- بچه بازی بیییییییییش از حد- خاله زنکی در حد تیم ملی برزیل- چس نمودن خود و دیگر موارد!)

نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 21:51 توسط شهرزاد | |

when we press the thorn to our breast

we know,we understand

and still...we do it

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 1:8 توسط شهرزاد | |

این است و جز این نیست! آفتی ست بی نیاز به سم پاشی و بی سمی که آن را ز بین برد!!! و ما را آن فرا گرفته که چندیست انگار غمونیم و سر در گریبان و در این شادی بکردن ها...انگار ما را دیگر جایی نه...حال انکه زمانی بس دور...ما خود به قول اجانبه مستکبر اوریجینش بودیم...که انگار پروردگار همی راس... بکرد بر خوشی ازدماغ بیرون کردن و سیلی بر گوشی نواختن و مار ا به این حال در همی آوردن و لذت از فیه خالدون ما و فرو کردن اشیایی از قبیل باتوم متا فیزیکی در همین جا!!! ....اما ای آقای پروردگار خان...خیلی هم چاکریم! خیلی هم خوووب!!!! و ازان ترسانیم که گر این جا هم سری بزنی...همین یک دم و باز دم از جان ما بر خواهی همی ستاند!!!!
نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 1:30 توسط شهرزاد | |

تو که حرف می زنی

نگاهم به دیوار پشتت چفت می شود

انگار روی بدنم دیگر کنترلی ندارم

گوش می کنم به حرفهایت

خوب می شوم...یه کم....

ول می شوم...باز هم فقط یه کم....

و دلم به حال اون آدم ها و چیزایی می سوزه که این مدت از اعصاب خوردم ...نمی دونم چرا انقدر پستی هست...که این نخ های بی کناه رو پاره می کنیم...و دلهای نه زیاد بی گناه و اما بی تقصیر رو می اندازیم زیر پامونو له می کنیم...

خانوما...آقایون...این عذر خواهی کتبی بنده اس از هرکسی که این مدت ازم رنجیده....بچسبونین که از بچه دورگه اصفهان-قم این چیزا خیلیییی بعیده!!!!

 

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 1:6 توسط شهرزاد | |

خسته ام

ازین تن خسته و فکرهای خسته ترم خسته ام

ازین که مدتهاس بی فکری و خیالی و بی کابوسی نخوابیده ام خسته ام

ازین فکر که تو دیگر نیستی برایم خسته ام

ازین که وینا رو به جای هرروز ماهی یک بار شاید می بینم خسته ام

ازین که در جمع هایم...فقط منم که تنهام خسته ام

ازین خنده های بی معنی و قربان صدقه های تهی و خنجر های از پشتی که بعدشان می آید خسته ام

ازین که مدت ها قبل از به خواب فرو رفتن به تو فکر می کنم خسته ام

ازین که موسوی رییس جمهورمان نیست خسته ام

ازین قیل و قال های بی ثمر و آدم های تو خالی و تو زرد خسته ام

ازین که با چندر غاز پول معلمی دارم خرج خودمو می دم و گاهی مث خر می مونم توی گل خسته ام

ازین که انقدر تفکرات قاطی پاتی دارم که هرروز انگار توی این وبلاگ پست می نویسم خسته ام

ازین که به یکی زنگ بزنم که بیاد پیشم و بگه چون فردا با دوست پسرش سکس می خواد داشته باشه و همه لباس زیراشو یه بار پوشیه و باید بره لباس زیر بخذه خسته ام

ازین که دخترم خسته ام

ازین که با این حس دخترونه می تونم دروغ هاتونو بفهمم خسته ام

ازین که وقتی شب دارم میام خونه یه عمله دنبالم راه می افته خسته ام

ازین که شب ها و روز ها توی این اتاق درو به روی همه بستم و سیگار کشیدم و فیلم دیدم و آهنگ گوش دادم و گریه کردم خسته ام

ازون موقع هایی که در اتاق و در فکرم به روی همه باز بود و همتون به نحو احسن منو به گا دادین خسته ام...

آقا اصلا به من چه؟

به من چه که فلانی نمی تونه با دوست دخترش ازدواج کنه

به من چه که اون یکی می خواد دوست دخترشو بپیچونه بعد عذاب وجدان هم می گیره

به من چه که یکی دیگه می خواد یکی رو بپیچونه

به من چه که کلی بهت می گم اینکارو نکن می کنی مث خر می مونی تو گل غرشو به من می زنی؟

مگه من مشاور خانواده ام؟

مگه رو پیشونی من نوشته سنگ صبور؟

مگه من گفتم با من راحت باشین و هر گهی هرکی خورده به من بگین

دست از سرم بردارین...........

leave me alone!!!

just fuck off!!!!

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 17:8 توسط شهرزاد | |

ببین گلم

اشتباه نکن!!!

از خودت متنفر نیستم

ولی یه لیستی ازت دارم

که حالمو به هم می زنه

۱. این که از خودت یک تصویر ساختی و دیگران و وادار می کنی اون تصویر و به جای تو بپذیرن

۲. این که فکر میکنی چون مفهوم یک سری واژه کثیف رو بلد نیستی ...پس کارش رو هم انجام نمی دی

۳. این که خیلی ادعا داری رفتارت با پسر و دختر فرقی نداره و عشوه هات برای پسرا چندیه که داره حال منو به هم میزنه

۴. این که انگار بلد نیستی دوست پیدا کنی و ..........

۵.این که بدون اینکه خودم بفهمم از رابطه ات با من برای اهداف خودت استفاده می کنی

۶. این که ریدی به کلمه روشنفکر

۷. این که فکر می کنی اون بالای بالایی و هرکسی غیر از تو فکر می کنه احمقی بیش نیست...یا شاید متعالی نیست...چون تو هم احمق نیستی و هم متعالی هستی

۸. این که حس می کنی با به کار بردن لغات قلمبه سلمبه، قلمبه سلمبه می شی

و برخی نکات دیگه که یادم نمیاد

و از یه چیز توی خودم هم متنفرم

این که هربار میام اینا رو بهت بگم دوباره گول اداهاتو می خورم و نمیگم

و اگه یه روزی بیاد

که از دوستای من خسته شی

و بخوای دوباره پیشم برگردی

و من اگه اون روز دوباره با روی باز پذیرات بشم

اون وقته که واقعا از خودم متنفر می شم.......

 

 

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 0:50 توسط شهرزاد | |


Design By : Night Skin